تبلیغات
افسران جنگ سایبری - خاطرات شهدا
[ ]
 
 
خاطرات شهدا
نظرات

پریدم جلوش. اول گفت: «سلام!» بعدش گفت: «مواظب خودت باش نیفتی!»

هنوز 10-15 قدم مانده بود بهش برسم که دستش را بالای سرش آورد و داد زد: «سلام!» و من پکر گفتم: «عیلک سلام!»

زودتر از او رسیدم تو چادر. گفتم: «این دفعه تا بیاد تو من  زودتر بهش سلام میدم!»

هنوز تو فکر بودم که صداش از پشت چادر اومد: «سلام تو چادری؟»

خجالت زده گفتم: «آره!»

 

 

من رفتم قرارگاه نجف و شکری پور ماند تو جزیره مجنون.

نمی دانم چه بود که قهر شدیم و چند وقتی با هم صحبت نکردیم اما می دانم که یک برخورد اداری بود آن هم کوچک.

دلم هواشو کرده بود اما لج بازی می کردم.

شنیدم مجروح شده برگشتم همدان. شب رفتم منزل تا صبح برم ملاقاتش.

نماز صبح را خوانده بودم که زنگ خانه زده شد. با تعجب در را باز کردم. یک باره سرم گیج رفت. شکری پور عصایش را انداخت زمین و زیر بغل مرا گرفت. او را در آغوش کشیدم. تا آمدم حرفی بزنم باز هم از من پیشی گرفت و و گفت:

«حلالم کن!»


مرتبط با: شهدا ,
برچسب‌ها: خاطرات سبک بالان ,
دوشنبه 1 آبان 1391ساعت : 08:00 ق.ظ| نویسنده : افسر جنگ سایبری
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
**بسم الله الرحمن الرحیم
هر گونه برداشت مطلب از وبلاگ افسران جنگ سایبری بدون ذکر منبع مورد قبول سایبری نویسان این وبلاگ نمی باشد.البته اگر این برداشت مطلب در جهت پیشبرد و تبلیغ دین اسلام باشد اشکالی ندارد**
مدیر وب سایت : افسر جنگ سایبری
صفحات
موضوعات
نظر سنجی
برای سلامتی و تعجیل در فرج مهدی فاطمه الآن چند تا صلوات می فرستید؟










لینک دوستان
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
پیوندهای روزانه
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :